تبلیغات
رمان تو رمان - قسمت ششم را مشاهده بنمایید
رمان تو رمان
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : SY.81



نویسندگان
SY.81 (15)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
سه شنبه 30 شهریور 1395 :: نویسنده : SY.81
یه چیزى رو با پوزش فراوان بگم
اینکه احتمال داره تا پایان بخش اول به جز اونایى که همون اول به شما گفتم
کسى وارد رمان نشه ولى ممکنه عوضش کنم
و بقیه رو بیارم ولى تو بخش دوم همه هستن
واقعا ببخشید
خب بریم ادامه حالا
- آقاى..آقاى؟
ریوما:تزوکا...مربى تزوکا
- تزوکا؟؟؟!!! شما با اقاى تزوکا کونیکازو نسبتى دارید؟؟؟
- نوه اش ام
- یعنى...یعنى شما...
- درسته من پسر عموت هستم کونیمیتسو یادت میاد؟؟؟
لحنش اصلا بویى از نیش و کنایه نداشت حتى من رگه هایى از نگرانى رو در چشمان اون پسر به وضوح میدیدم. درسته اون نگران بود. نگران از این که هنوز هم نشناخته باشمش ولى...
- اوه...بله...چه جالب!!! فکر نمیکردم به همین زودى ببینمت!!!
- زووووود؟؟!!!
- هان؟! بله منظورم...منظورم بعد از برگشتنم بود.
- که این طور چرا بی خبر برگشتى؟ چرا پیش ما نیومدى؟ 
- خب دلایل زیادى داشت.
- مثلا؟!
- خب دوست نداشتم مثل منگلا بپرم وسط فامیلو بگم واى خداى من بعد دو تا عشوه خرکى هم بیام و بگم این جا چه قدر عوض شده در صورتى که همه تو دلشون به من میخندن و میگن دختره ى اسکل.
- خب این یعنى چى؟
با ابرو هاى بالا رفته گفتم 
- نفهمیدى؟
- نه! مگه تعجبى داره؟
- اخه تنها چیزى که ازت یادمه اینه که بچه خیلى تیزى بودى.
یه لحظه حس کردم شونه هاش لرزید. هه *تنها چیزى که ازت یادمه* و پوزخندى کنج لبم جاى گرفت.
- اخه...ولى...اما...
- چى میخواى بگى.
- میگم مگه خودتم فهمیدى چى گفتى که انتظار دارى من حرفت رو بفهمم.
- لپ کلامم اینه که میخواستم شههرو بگردم تا همه چیز یادم بیاد نمیگم چیزى یادم نیست ولى میخوام همه خاطراتم یادم بیاد و جلو فامیل سکه یه پول نشم.
- فهمیدم. خب در این صورت امروز سرى به ما میزنى.
- بله حتما
- خوبه ولى..
- ولى چى؟!
- ولى...میدونى رفتارت خیلى عوض شده دیگه اون دختربچه مهربون و گوشه گیر که همش سرش تو کتاباش بود نیستى.
- هر ادمى با بالا رفتن سنش رفتارش عوض میشه.
- ولى نه اینطورى
- چه طورى؟ منم مثل بقیه بزرگ شدم نکنه باید بچه میموندم؟
زمزمه کرد:
- کاش بچه میموندى.
- چیزى گفتى؟
- نه! بیا بازى رو ادامه بدیم.
- باشه!
4:4 بودیم کاملا مساوى. دیگه نمیتونستم نصبت به این بازى بى تفاوت باشم. چون این دیگه یه بازى ساده نبود یه رقابت بود رقابت بین من و آینده. آینده اى که شاید مال من نباشه و شاید...





نوع مطلب : رمان بازگشتى دوباره عشقى ناتمام، 
برچسب ها :


 

جلوگیری از کپی کردن مطالب

ابزار وبمستر

ابزار وبلاگ

پشتیبانی